سوگ و سربلندی در وداع با رهبر شهید ؛

از شکوه تشییع تا پیمان برای فتح قله‌های نرفته

به گزارش نویدتهران،جعفر هردانی در یادداشتی اختصاصی که یک نسخه آن به تحریریه نویدتهران ارسال شده بود، نوشت:وای بر من و بر این دلِ پرخون که ناگهان آسمانش فرو ریخت ، نه با رگبارِ باران که با سیلابِ اشک‌های گرمی که از چشمانِ پیر و جوان ، از کوچه ها و خیابان ها ، از هر دیار و هر خانه‌ای جاری شد و زمین را رنگین کرد به رنگِ خونِ پاکِ مردی که زیستنش عینِ سادگی بود و مردنش عینِ شکوه . امروز اما نه امروز ، این روزهای سخت و بی‌نفس ، من با قلمی لرزان و دلی که از فرطِ اندوه سنگین‌تر از کوه شده است ، می‌نویسم تا گوشه‌ای از آنچه را که چشمانم دید و جانم چشید ، بر روی کاغذ بیاورم ؛ نه برای اینکه تسکین یابم که تسکینی در کار نیست ، بلکه برای اینکه یادش را ، یادِ آن بزرگمردِ تاریخ ، در سطرهایم جاودانه کنم و به آیندگان بگویم که ما چگونه با خونی که از دلِ خود بخشیدیم ، پیکرِ مطهرِ رهبرمان را بدرقه کردیم و با ناله‌های سوزان و فریادهای بلند ، ثابت کردیم که هرگز نخواهیم گذاشت خونِ پاکش بر زمین بماند ، بلکه از هر قطره‌اش ، نهالی از بصیرت و استقامت خواهیم رویاند . بگذارید از همان ابتدا بگویم که حیرت‌انگیز بود ، حیرت‌انگیزتر از هر آنچه که در تاریخِ این سرزمینِ کهن ثبت شده است ، آن صف‌های به هم پیوسته و بی‌نهایت که از دل شب تا به آسمانِ روز کشیده شده بودند و مردمی که با پای پیاده ، با پای برهنه ، با چشمانی اشکبار و با سینه‌هایی که از غم ، تنگ‌تر از آن بود که نفس بکشند ، آمدند تا به قول معروف سنگ تمام بگذارند ؛ سنگ تمام برای مردی که در زندگی ، کوچک‌ترین تکلفی را به خود راه نداد و در مرگ ، چنان عظمتی آفرید که گویی تمامِ قرن‌ها برای دیدنِ این لحظه گرد هم آمده بودند . پیرمردانی که عصا به دست داشتند و با زانوهایی که از رنجِ سالیان می‌لرزید ، اما محکم‌تر از همیشه ایستادند و جوانانی که با شور و شوقی وصف‌ناپذیر ، با مشت‌های گره کرده و با فریادهای « لبیک یا خامنه‌ای » ، نشان دادند که این راه ، راهِ عاشوراییان است و این وداع ، وداعی شبیه به وداع با سالارِ شهیدان است ؛ چرا که این شهیدِ بزرگوار ، ساده زیستن را نه فقط در گفتار که در تمامِ شئونِ زندگی‌اش به کار بست و به فرزندانش نیز سفارش کرد که زندگی‌شان بی‌آلایش و فارغ از هر گونه تجمل و دنیازدگی باشد و همین سادگی و زهد ، آنچنان قدرتِ روحی به او بخشیده بود که در برابرِ بزرگترین قدرت‌های جهانی ، چون کوهی استوار بایستد و هرگز لحظه‌ای از حق‌گویی و ظلم‌ستیزی دست برندارد ؛ آری ، کسی که دنیا در نظرگاهش چون پشه‌ای ناچیز بود ، هرگز از تهدیدِ مستکبران به هراس نمی‌افتاد و آنکه دل به زر و زور نبسته بود ، هرگز شرافتِ الهیِ خود را با ذلتِ مماشات با دشمنانِ خدا عوض نمی‌کرد ، و این بود که مظلومانه زیست و مظلومانه از دنیا رفت ، اما نه با ذلت که با عزتی که فرشتگان را به حیرت واداشت . ای روحِ بزرگِ شهید که اکنون در اعلی‌علیین ، در کنار اجداد طاهرینت جای داری ، می‌دانم که این روزها و این لحظات ، برای ما که بر جای ماندیم ، سخت‌ترین و تلخ‌ترین ساعاتِ عمرمان است ، چرا که تو نه فقط یک رهبر ، که پدری مهربان و مرادی روشنگر بودی و رفتنت ، خلأیی ایجاد کرد که هیچ چیزی نمی‌تواند آن را پر کند ، اما ما با دلی پر از درد و چشمانی که هنوز از اشک تر است ، تو را بدرقه می‌کنیم ، نه با ناله‌های بی‌حاصل ، بلکه با فریادهای استقامت و با عهدی که در دلِ هر یک از ما نقش بسته است که تا آخرین قطره‌ی خونمان ، پایِ این راه و این آرمان ایستاده‌ایم و هرگز دست از حمایتِ رهبری که اکنون پرچم را از تو به ارث برده است ، بر نخواهیم داشت . رفتی و زنده‌تر شدی ، چرا که راهِ تو ، راهِ انبیاست و خونِ تو ، چراغِ راهِ ما خواهد بود و ایرانِ عزیز ، تمامِ ایران ، گویی یک تن شده و با قلبی واحد ، خونخواهِ توست و این خونخواهی ، نه با کینه‌ای کور ، که با بصیرتی عمیق و با اراده‌ای پولادین ادامه خواهد یافت . در میانِ آن موجِ عظیمِ انسانی ، من دیدم که چگونه مادرانی که سال‌ها پیش ، فرزندانِ رشیدِ خود را در جبهه‌های جنگِ تحمیلی و در جنگ رمضان تقدیمِ این خاک کرده بودند ، با چهره‌های چروکیده و چشمانی که بارها برای فرزندانشان گریسته بوند ، اکنون با همان دستانِ لرزان ، پیکرِ پاکِ امامِ شهید را بدرقه می‌کردند و اشک‌هایشان ، نه فقط برای فرزندانِ از دست رفته‌شان ، بلکه برای این پدرِ و امام و ولی از دست رفته بود و دیدم که مردانی که در دورانِ حیاتش ، شاید به خاطرِ شبهاتی که دشمنان در دلشان انداخته بودند ، با او زاویه داشتند و حتی به گوششان رسانده بودند که او و خانواده‌اش در پناهگاه‌های مجلل و در کشورِ روسیه به آسایش زندگی می‌کنند ، امروز با چشمانی پر از حسرت و دلی پر از پشیمانی ، خود را به جمعیت می‌رساندند و با صدایِ بلند و اشکبار فریاد می‌زدند : « آقا جان ، ما را ببخش ، ما اشتباه کردیم ، ما فریبِ دروغ‌گویان را خوردیم » ؛ چرا که وقتی چشم‌هایشان را باز کردند و دیدند که این امامِ بزرگوار ، نه در پناهگاه که در خانه‌ای ساده و در دفترِ کارِ کوچکش ، مظلومانه به شهادت رسید و همراه با او ، نوه‌ی ۱۴ ماهه‌اش ، آن فرشته‌ی کوچکِ به نامِ زهرا ، و نیز دخترِ گرامیش ، عروسِ وفادارش و دامادِ رشیدش ، همه و همه در کنارِ هم ، در خونِ خود غلتیدند ، آنگاه بود که حقیقت برایشان آشکار شد و فهمیدند که او فقط یک رهبرِ ملی نبود ، او امامِ امتِ مظلومِ جهان بود ، او صدایِ بی‌صدایان بود ، او پناهِ بی‌پناهان بود و او با شهادتش ، درسی بزرگ به همه‌ی تاریخ داد که قدرتِ حقیقی ، نه در پناهگاه‌ها ، که در دلِ مردم و در اتکا به خداست. و امروز ، قمِ مقدس ، آن شهرِ علم و ایمان ، با حضورِ میلیونیِ عاشقانی ، لبریز از شور و شعور بود و حرمِ مطهرِ حضرتِ معصومه (س) و مسجدِ مقدسِ جمکران ، مملو از میلیونها جمعیتی بود که با ناله‌هایِ جانسوز ، شب و روز را به هم دوخته بودند و تشییعی به عظمتِ خودِ تاریخ برپا کردند که گویی تمامِ ملت ، یک خانواده‌ی سوگوار شده بودند و هر گوشه‌ای از این شهرِ مقدس ، یادآورِ عشقِ بی‌نهایتِ مردم به این شهیدِ والامقام بود . اما این پایانِ ماجرا نبود ، چرا که خبرِ شهادتِ او ، چون آذرخشی بر قلبِ تمامِ آزادگانِ جهان نشست و مردمِ مظلوم و مقاومِ عراق ، که خود سال‌هاست زیرِ بارِ ظلم و ستم اند ، با دلی پر از همدردی ، آماده‌ی برگزاریِ تشییعی با شکوه در نجفِ اشرف و کربلایِ معلی شدند تا در کنارِ مرقدِ مطهرِ مولایِ متقیان و سیدالشهدا (ع) ، برای این امامِ شهید ، عزاداری کنند و بگویند که خونِ او ، با خونِ حسین (ع) پیوند خورده است و این پیوند ، تا ابد پابرجاست . و من در میانِ این جمعیتِ عظیم ، صحنه‌هایی را دیدم که تا پایانِ عمر ، از یادم نخواهد رفت و هر بار که به یادشان می‌افتم ، اشک از چشمانم جاری می‌شود و دلم می‌سوزد ؛ پیرزنی را دیدم که توانِ راه رفتن نداشت ، اما چنان عشق و شوری در دلش بود که خود را روی زمین می‌کشید و حاضر نبود کسی او را کول کند یا روی ویلچر بنشاند ، چرا که معتقد بود این آخرین وداع است و باید با تمامِ وجودش ، حتی با پوست و گوشتِ خسته‌اش ، در این مسیر حاضر باشد و با اشک و با سرِ برهنه و با ناله‌هایِ سوزان ، پیش می‌رفت و من از دیدنِ این صحنه ، چنان منقلب شدم که گویی تمامِ هستی‌ام در آن لحظه ، گریه می‌کرد . جانبازانی را دیدم که با کپسولِ اکسیژن و با بدن‌هایِ مجروح و خسته از جنگ ، اما با روحی سرشار از ایمان ، خود را به صفِ تشییع رسانده بودند و نفس‌هایِ کوتاه و شماره‌شده‌شان ، گواهی می‌داد که برایشان لحظه‌ی وداع با این امام ، از هر نفسِ زندگی ، ارزشمندتر است ، پیرمردان و پیرزنانی را دیدم که قدشان از رنجِ روزگار خمیده شده بود و عصا به دست ، با گام‌هایِ لرزان و اما با چشمانی مصمم ، در میانِ جمعیت راه می‌گشودند و گویی که هر قدمشان ، روایتی از عشق و وفاداری بود ، کودکانی را دیدم که شاید هنوز معنایِ جنگ و انقلاب و شهادت را درک نمی‌کردند ، اما چنان برایِ امامِ شهید اشک می‌ریختند و ناله می‌زدند که باورکردنی نبود و وقتی از یکی از آنها پرسیدم : « چرا گریه می‌کنی؟» ، با چشمانی خیس و صدایی که می‌لرزید ، گفت : « آخه پدرم را از دست داده‌ام ، ای کاش من می‌مُردم ، آقا را خیلی دوست داشتم » و این پاسخِ کودکانه ، نشان داد که عشق به این مردِ بزرگ ، چقدر عمیق و ریشه‌دار است که حتی در دلِ کودکانِ معصوم نیز جای گرفته است . او چه کسی بود که در دلِ همه‌ی قشرها ، از کودکِ خردسال تا پیرِ فرتوت ، از کشاورزِ ساده تا دانشگاهیِ برجسته ، از فقیرِ گرسنه تا توانگرِ متمکن ، جایی چنین رفیع و والا داشت و حتی یک خبرنگار و فعالِ سیاسیِ آمریکایی که با پیش‌فرضیِ غلط به ایران آمده بود تا گزارش خبری تهیه نماید ، چنان تحتِ تأثیرِ عظمتِ این مرد و عشقِ مردم به او قرار گرفته بود که نه تنها باورهایش را کنار گذاشت ، بلکه شروع به شعار دادن علیهِ کشورِ خودش و مسئولانِ ظالمش کرد و با چشمانی پر از اشک ، میانِ جمعیت ، نذری پخش می‌نمود و با صدایِ بلند می‌گفت : « من امروز فهمیدم که چه مردِ بزرگی را از دست دادید » و این یعنی که شخصیتِ او ، از مرزهایِ جغرافیا و سیاست عبور کرده بود و به یک اسطوره‌ی جهانی تبدیل شده بود . و در سراسرِ دنیا ، جایی که مردمِ آزاده نمی‌توانستند برای شرکت در تشییعِ جنازه به ایران بیایند ، در کشورهایِ خودشان تجمعات و مراسماتی با شکوه و احساسی برگزار کردند و دلِ خود را با این کار ، تسلیت بخشیدند و نشان دادند که این امام ، تنها متعلق به ایران نبود ، بلکه میراثی برای تمامِ مسلمانان و مستضعفانِ جهان بود . او بر دلها حکومت کرد ، نه با زورِ شمشیر ، که با نرمیِ محبت و صفایِ باطن و با رفتنش ، پایه‌هایِ انقلاب را چنان محکم کرد که هیچ طوفانی نمی‌تواند آن را سست کند و با بودن و شهید شدنش ، روحیه‌ی استقامت و پایداری را در جبهه‌هایِ مقاومت در سراسرِ جهان ، چنان تقویت نمود که دشمنانِ اسلام ، این روزها بیش از هر زمانِ دیگری ، از آینده‌ی این نهضت هراسانند ، او کی بود که خستگی را خسته کرده بود و تا آخرین لحظه ، با لبخندی بر لب و با دلی سرشار از امید ، در مسیرِ حق گام برداشت و هرگز از آرمان‌هایش دست نکشید . آری او کسی بود که حتی با شهادتش ، مردمی را جذبِ انقلاب کرد که هیچ مداح و سخنرانی و هیچ منبری نتوانسته بود آنها را به این راه بکشاند و این بزرگترین معجزه‌ی او بود که مرگش ، حیات‌بخش‌تر از زندگیِ بسیاری بود و اشکهایی که در این روزها جاری شد ، نه اشکِ ضعف و ناتوانی ، که اشکِ عشق ، بصیرت و تجدیدِ بیعت بود ؛ اشکهایی که از دلِ پشیمانیِ برخی برخاست و از عمقِ ایمانِ برخی دیگر ، و همه در کنار هم ، تصویری بی‌نظیر از یک ملتِ زنده ، بیدار و وفادار آفریدند . و اینک که غبارِ این روزهایِ سخت تا حدودی فرو نشسته است ، من با چشمی اشکبار و قلبی سرشار از امید ، می‌بینم که در چند روزِ آینده ، این پیکرِ مطهر ، در کنارِ مضجعِ نورانیِ امامِ رئوف ، حضرتِ علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) که خود در غربت و مظلومیت زیست و در غربت به شهادت رسید ، آرام خواهد گرفت و در جوارِ آن امامِ غریب ، این امامِ شهیدِ ما نیز غریبانه اما عزتمندانه ، به خاک سپرده خواهد شد و این پیوندِ دو امامِ غریب ، پیامی بزرگ برای تاریخ دارد که غربتِ اولیایِ خدا ، پایانِ راهِ ایشان نیست ، بلکه سرآغازِ فتحِ قله‌هایی است که پیشتر ، هیچکس نتوانسته بود به آنها دست یابد . پس ای شهیدِ والامقام ، تو سعادتمندانه زیستی که هر گامت در مسیرِ رضایتِ خدا بود ، شکوهمندانه درگذشتی که مرگت ، عزتی جاودان برای این امت آفرید و مظلومانه به شهادت رسیدی که خونِ پاکت ، نهالِ عدالت را در این سرزمین آبیاری کرد و ما نیز با تمامِ هستی‌مان ، این راه را ادامه خواهیم داد و به امیدِ خدا ، با رهبریِ فرزانه‌ی امام سید مجتبی خامنه ای که اکنون پرچم را به دوش دارد ، به زودی شاهدِ فتحِ آن قله‌ی موعود خواهیم بود که وعده‌اش را خودت دادی و ندایِ حقت ، تا همیشه در گوشِ تاریخ و در دلِ آزادگانِ جهان ، طنین‌انداز خواهد بود و این دلنوشته ، تنها قطره‌ای از دریایِ بیکرانِ عشق و ارادتی است که در این روزهایِ سخت ، جاری شد و جاری خواهد ماند .

یادداشت:جعفر هردانی