یادداشت روز؛

تاآخر سال همیشه درگروه جهنم بودم

به گزارش نویدتهران،خاطره مردی که از کودکی خود می گوید که تاآخر سال همیشه درگروه جهنم بود.
کلاس چهارم که بودم اول مهرماه معلمی باکت وشلوار تمیز وقهوه ای رنگ وباسبیل کوتاه وارد کلاس شد یکی یکی اسم همه راهمراه باشغل پدر پرسید.
یکماه بعدنیمکت های کلاس رابه سه گروه تقسیم کرد.
گروه اول: مربوط به بهشت (دانش آموزان زرنگ) دراین ردیف بودند
گروه دوم:مربوط به جهنم(دانش آموزان تنبل)دراین ردیف بودند
گروه سوم:مربوط به برزخ(دانش آموزان متوسط)دراین ردیف بودند
درآغاز تقسیم نیمکت ها،من به گروه دوم افتادم یعنی جهنم.تاآخرسال یکبار به برزخ افتادم که زنگ بعدی دوباره به جهنم آمدم
روزی معلم باتاخیربه کلاس رسیده بودکه یکی از همکلاسی ها ازجایش برخاست وگفت:آقا معلم اجازه هست؛ شما که دیر به کلاس آمده بودید ،حسن گفت:ای کاش آقا معلم توی راه تصادف کرده وبمیرد.

معلم روبه من کرد وگفت:آره؟.

گفتم:دروغ می گوید.
تاآخرسال حرف همکلاسی راجدی گرفته بود وهربارکه از بچه ها درس می پرسید سعی میکرد که گروه آنها را کمی تغییر دهد وازمن درس نمی پرسید که مجبور به تغییر گروه نشود .
هربارکه می خواست بچه ها را بخنداند مرا پای تخته می برد وسئوالات پیچیده می پرسید که نتوانم جواب بدهم تا بچه ها برایم بخندند.اوهمیشه سعی میکرد مراجلو همکلاسی ها سرکوب کند. دراین جمع فقط یکی ازشاگردان ممتاز کلاس هیچ وقت نمی خندید.
بعد از سی سال این سئوال برای من بدون پاسخ مانده چرا؟چرانگاه توی نگاه بچه ها میکرد با آنها صحبت میکرد ومی خندید اما من درحسرت نیم نگاه بودم.خنده من بی مفهوم بود تنها بودم.چرادرزنگ ورزش من همیشه تماشاگربودم؟وچرادرآخرسال کارنامه مردودی رابه هدیه داد؟
الان کوله باری سرشار ازعدم اعتماد به نفس و شکست راسی سال است با خود به همراه دارم.نیازبه نیم نگاهی از معلم دارم تا عدم اعتماد به نفس وشکست وکمرویی در من تاابد رشد نکند.دستانت را می بوسم یکباردیگر برایم بخند.